سفر به دوران کودکی به بهانه روز جهانی کودک

بچه که بودیم، شغل و ماشین و خونه و دنیای آینده‌مان را هرروز مرور می‌کردیم. آرزوهایمان رنگی‌رنگی بودند و خودمان از همه‌چیز رها بودیم. اما آن کودکی رنگارنگ همان‌جا جامانده.

در این فکر بودیم که روز جهانی کودک را به کودک‌های درون هم تبریک بگوییم.
یکبار دیگر می‌خواهیم به استقبال چیزی برویم که در دنیای اینترنت و هیچ جستجوگری قابل جستجو نیست. می‌خواهیم به مدت ۶دقیقه و ۴۲ثانیه به اعماق دورنمان سفر کنیم؛ در جستجوی کودکی که امروز روز اوست.

ابتدا موسیقی زیر که اثر یکی از بزرگ‌ترین آهنگ‌ساز‌های دنیا Ludovico Einaudi می‌باشد را دانلود کنید؛

آیکون دانلود از یوزنامه - وبلاگ موتور جستجو یوز - ابعاد تصویر 512x52px

 

خیلی خوشحالیم که برای کودک درونتان ارزش قائل شدید. لطفاً زیباترین لباسی که دارید را بپوشید و بهترین عطر را بزنید. لطفاً لباس و عطری را انتخاب کنید که در او حس اطمینان ایجاد کند.
آماده‌اید؟!

روز جهانی کودک - ابعاد تصویر 822x522px

 

در حین گوش دادن به موسیقی، عکس بالا را تصور کنید!!!
در یک جای آرام (که اطرافیان مزاحم شما نباشند یا سر و صدایی تمرکز شما را برهم نزند) بنشینید.
چشمانتان را ببندید. خودتان را از تمامی گیرودارهای این دنیا آزاد کنید. قرار است با گوش دادن این موسیقی وارد اتاقی شوید که کودکیِ شما در آنجا حضور دارد. خیلی آرام از پُشت درب اتاق به تماشای این کودک دوست‌داشتنی بپردازید که مشغول نقاشی روی دیوار است.
وقتی کارش تمام شد؛ به آرامی وارد اتاق شوید، او را با لبخند بغل کنید و در آغوش بگیرید. امروز روزِ اوست؛ طوری او را در آغوش بگیرید که متوجه شود می‌خواهید روزش را به او تبریک بگویید. تمام تلاشِ خود را بکنید؛ زیرا فقط همین ۶دقیقه و ۴۲ثانیه را در کنارِ او خواهید بود.

 

روز جهانی کودک را به تمام کودکان و کودک‌های درونِ آدم‌بزرگ‌ها تبریک می‌گوییم. اگر حس‌تان را با ما به اشتراک بگذارید خوشحال می‌شویم.
این پُست را برای تمامی کسانی که دوستشان دارید، ارسال کنید.

 

2 دیدگاه در “سفر به دوران کودکی به بهانه روز جهانی کودک

  1. یادمه ۷ سالم بود و تازه خوندن و نوشتن رو یاد گرفته بودم… از قبلش هم زیاد تو ذهنم شعر سر هم میکردم . انگار دوست داشتم از این فرصت با سوادی استفاده کنم و شعرهام رو یه جا بنویسم.. هر بار میرفتم تو زیرزمین بزرگی که داشتیم و یه گوشه دیوار که کسی نبینه، شعر هام رو مینوشتم… وقتی ۱۱ سالم شد اون خونه رو فروختیم . وقت اساس کشی خواهرم اون شعر ها رو دید، براش تعریف کردم که چندساله دارم اونجا مینویسم…. محکم بغلم کرد من و بوسید و اشک ریخت… تمام نوشته هام رو با حوصله تو دفترش نوشت… و من رو تو نوجوانی به شاعره تبدیل کرد که دلیلش فقط اون آغوش و تشویق بود..
    دوست دارم حالا هم بچه گی های خودم رو بغل کنم که : گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

    1. همراه عزیز سلام
      از اینکه این پست بهانه‌ی مرور خاطرات شیرین کودکی‌تان شده، بسیار خوشحالیم.
      یوز آرزو می‌کند بهترین‌ تصاویر را در کودکی‌تان جستجو کنید 🙂

پاسخ دهید